حسن مرسلوند
376
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
شرح اين قصه شنو از دو لب دوختهام * تا بسوزد دلت از بهر دل سوختهام ضيغم الدوله چو قانونشكنى پيشه نمود * از همان پيشهء خود ريشهء خود تيشه نمود خون يك ملت غارتزده در شيشه نمود * نى ز وجدان خجل و نى ز حق انديشه نمود به گمانش كه در امروز مجازاتى نيست * يا به فرداش بر اين كرده مكافاتى نيست تاخت در يزد چنان خنگ ستبدادى را * كز ميان برد به يكبارگى آزادى را كرده پامال ستم قريه و آبادى را * خواست تا جلوه دهد مسلك اجدادى را ز آنكه مىگفت من از سلسلهء چنگيزم * بىسبب نيست كه چنگيز صفت خونريزم